X
تبلیغات
پرنیان
پرنیان
کارگاه آموزشی با موضوعات ادبی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم بهمن 1391 توسط طوسی |
دلم گرفته انگاری تو قفس در غل زنجیر،دل نگو گرفتنش بی اختیاره ،خود به خود دل می گیره ،واسه او،واسه دوری او،واسه غریبی و دلتنگی او،واسه اومدنش ،واسه نیومدنش،نمی دونم واسی چی بعضی موقع یادش می کنم دلم می خواد پیشش باشم،باهاش باشم حرف بزنم حرف بزنه نگاش کنم نگام کنه.

آقای من مولای من سرور من دلبر من عاشق ما حامی ما رهبر ما سوال ما جواب ما غایب ما حاضر ما بود ما نبود ما دارو ندار ما همه کس و همه چیز ما،کجایی آقای ما دلمان آنقدر از دوریت مثل آسمان گرفته می خواهد مثل ابر بهاری بگرید تا این وجود خسته دل را از خواب زمستانی بیدار کند،

آقای من مولای من بیا و این دل شوره زار و غم گرفته را  انیس و مونس باش،بیا و این دل را از دلتنگی نجات ده آقای من مولای من،من آنقدر گناه کرده ام  ودر گناه غرق شده ام وآنقدر با خود بودم که بی خود شدم و تو را فراموش کردم ،نه بذار این جوری بگویم که در حقیقت خود را فراموش کرده ام  که فراموش زده گان را راهی به سوی تو نیست  مولای من شاید جمعه ها پی در پی بیاید و من، نه، دلم نمی گیرد مولای من جمعه بهانه قرار داده شده  تا شاید منتظران با تو کاری داشته باشند حرفی حدیثی نمی دانم این دل و هزار غم وغصه .

مولای من آنکس که تو را بشناسد هر روز برایش ظهور می کنی برایش از نیامدن می گویی با او حرف می زنی

او از دل گرفته می گوید تو انیس او می شوی .

آقای من پس من چکار کنم که این گناهان همچو ابرها میانمان حجاب کرده و نمی گذارد این خورشید بر این دل بتابد و مرا سرشار از شوق شعف کند آقای من مگر ما گنه کارها دل نداریم مگر باید همیشه این دلمان ابری باشه آری حق با شماست این ماییم که دلمان رو ابری کردیم ولی مولای من دعا کن برای این دل آشوب زده وپر غم وغصه دعا کن برای خودت تا زودتر بیایی دعا کن برای ما غفلت زدگان ابدی از این خواب سنگین زمستانی بیدار شویم دعا کن دعا کن .اللهم عجل لولیک الفرج

نوشته شده در تاريخ شنبه نهم دی 1391 توسط طوسی |
کاش باد بودم و مثل باد تند می وزیدم ،یا کاش باد بودم همچو نسیم ،و کاش باد بودم نه با تند و لطافتش بلکه همچو باد اوج گیرم به این سو و آن سو روم بالا پایین چپ و راست کاش باد بودم و پر می کشیدم بر سر دریاها وبا دستانم وسعت دریا را لمس کنم،کاش باد بودم و با ابر، این رفیق همیشگی ام قطرهای باران را به تو هدیه می دادم،کاش باد بودم به آسمان می رفتم ورنگ زیبای آبی را در آغوش می فشردم،کاش باد بودم و به لابه لای  درختان و شاخ و برگش می رفتم و دست نوازش بر روی آنها می کشیدم،کاش باد نباشم واین قدر باد نکنم اینم و آن ، کاش باد نباشم به تند وزیدنش که می خواهد همه چیز را از زمین بکند و با خود به سفر آسمانی ببرد وای کاش باد بودم واز زمین دل بریدن را از باد بیاموزم ،می خواهم مثل باد در آسمان سفر کنم نه این آسمان،آسمانی از جنس خدا .    

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم دی 1391 توسط طوسی |

چارلی چاپلین می گوید آموخته ام که :

با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه را نه،

می توان رختخواب خرید ولی خواب را نه،

می توان ساعت خرید ولی زمان را نه،

می توان مقام خرید ولی احترام را نه،

می توان کتاب خرید ولی دانش را نه،

می توان دارو خرید ولی سلامتی را نه،

می توان خانه خرید ولی زندگی را نه،

می توان قلب خرید، ولی عشق را نه ...


آموخته ام که ... تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی.

آموخته ام که ... مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است.

آموخته ام که ... هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت.

آموخته ام که ... همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم.

آموخته ام که ... مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم.

آموخته ام که ... گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی.

آموخته ام که ... راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است.

آموخته ام که ... زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هرچه به انتهایش نزدیکتر میشویم سریعتر حرکت میکند.

آموخته ام که ... پول شخصیت نمی خرد.

آموخته ام که ... تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند.

آموخته ام که ... خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.

آموخته ام که ... چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد.

آموخته ام که ... این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان.

آموخته ام که ... وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد.

آموخته ام که ... هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.

آموخته ام که ... زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.

آموخته ام که ... فرصتها هیچگاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب میکند.
آموخته ام که ... لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم دی 1391 توسط طوسی |

به طاها به یاسین به معراج احمد
به قدر و به کوثر به رضوان و طوبی
به وحی الهی به قرآن جاری
به تورات موسی و انجیل عیسی
بسی پادشاهی کنم در گدایی
چو باشم گدای گدایان زهرا (س)
چه شب ها که زهرا (س) دعا کرده تا ما
همه شیعه گردیم و بی تاب مولا
غلامی این خانواده دلیل و مراد خدا بوده از خلقت ما
مسیرت مشخص، امیرت مشخص، مکن دل ای دل بزن دل به دریا
که دنیا به خسران عقبا نیرزد
به دوری ز اولاد زهرا نیرزد.
و این زندگانی فانی جوانی
خوشی های امروز و اینجا
به افسوس بسیار فردا نیرزد

 

اگر عاشقانه هوادار یاری
اگر مخلصانه گرفتار یاری
اگر آبرو میگذاری به پایش
یقینا یقینا خریدار یاری
بگو چند جمعه گذشتی ز خوابت؟
چه اندازه در ندبه ها زاری یابی؟
به شانه کشیدی غم سینه اش را؟
و یا چون بقیه تو سربار یاری
اگر یک نفر را به او وصل کردی
برای سپاهش تو سردار یاری
به گریه شبی را سحر کردی یا نه؟
چه مقدار بی تاب و بیمار یاری؟
دل آشفته بودن دلیل کمی نیست
اگر بی قراری بدان یار یاری
و پایان این بی قراری بهشت است
بهشتی که سرخوش ز دیدار یاری

 

نسیم کرامت وزیدن گرفته
و باران رحمت چکیدن گرفته
مبادا بدوزی نگاه دلت را
به مردم که بازار یوسف فروشی در این دوره بد شدیدا گرفته
خدایا به روی درخشان مهدی
به زلف سیاه و پریشان مهدی
به قلب رئوفش که دریای داغ است
به چشمان از غصه گریان مهدی
به لبهای گرم علی یا علی اش
به ذکر حسین و حسن جان مهدی
به دست کریم و نگاه رحیمش
به چشم امید فقیران مهدی
به حال نیاز و قنوت نمازش
به سبحان سبحان سبحان مهدی
به برق نگاه به خال سیاهش
به عطر ملیح گریبان مهدی
به حج جمیلش به جاه جلیلش
به صوت حجازی قرآن مهدی
به صبح عراق و شبانگاه شامش
به آهنگ سمت خراسان مهدی
به جان داده های مسیر عبورش
به شهد شهود شهیدان مهدی
مرا دائم الاشتیاقش بگردان
مرا سینه چاک فراقش بگردان
تفضل بفرما بر این بنده بی سر و پا
مرا همدم و محرم و هم رکاب
سفرهای سوی خراسان و شام و عراقش بگردان
یا مهدی یامهدی مددی

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم دی 1391 توسط طوسی |
پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به توگمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كردكه از پله‏ های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم دی 1391 توسط طوسی |

- بيهوده متاز که مقصد خاک است

- هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن

- نماز وقت خداست انرا به ديگران ندهيم

- هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن

- هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود

- دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود

- هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم

- خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست

- دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است

- تنها موقعی حرف بزن كه ارزش سخنت بیش از سكوت كردن باشد

- هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد

- مرد بزرگ، كسي است كه در سينۀ‌خود ، قلبي كودكانه داشته باشد

- سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی

- يادها رفتند و ما هم ميرويم از يادها. کي بماند برگ کاهي در ميان بادها

- دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است

- نگاه ما به زندگي و کردار ما تعيين کننده ي حوادثي است که بر ما مي گذرد

- هيچوقت نمی‌توانيد با مشت گره ‌کرده ، دست کسی را به گرمی بفشاريد

- کاش در کتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني ... نه حاشيه اي از ياد رفتني

- هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ، او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد

- در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم دی 1391 توسط طوسی |
                                            این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست

نام حسین برده شد ودل ما پر غم و غصه،نام حسین بردیم بر سر و سینه ،نام حسین بردند دادو فغان،واقعا این نام  که برده یا نوشته می شود چرا همه عالم یه جوریشون می شوند،چرا در و دیوار به رنگ سیاه وآدمها سیه پوش میشن،چرا همه محزون و حزن پیشه اشان می شود،چرا وقتی این نام به زبانها می آید انگار همه مدهوش و حیران و سرگردان و به دنبال معشوقشان می گردند.

آری این حسین است که شده ذکر و کار پیشه اشان،آری همه می خواهند این نام بر قلبشان حک شود،آری واقعا اینها دیوانه اند نه دیوانه به غیر بلکه دیوانه عشقند،دیوانه سوزند ،دیوانه دردند،دیوانه حسین وکربلا ،.

هر روز که بر زمین قدم می زنیم آن روز عاشورا است وآن زمین هم کربلا است،چرا که کربلا مثل فراتش جریان دارد اما نه به بی وفاییش،آری کربلا مثل آب است که همه را با خود می برد که در این جاست همه دیوانه او می شوند،آری کربلا زمان و زمین را مال خود کرده که گویی از ازل این طور بوده و ابد را در خود غرق کرده ،آری این خون است که جریان دارد و گرمای خودش را به تمام جهانیان هدیه داده و تا ابد می جوشد برای تسکین دل مادر....تمام

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 توسط طوسی |
تا یادت می کنم " باران " می آید

نمی دانستم لمس خیالت هم وضو می خواهد....

اللهم عجل الولیک الفرج...

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ